عصر اون روز

خدا ، عشق و من …

 
آرزوهای گمشده
نویسنده : فرزاد فرومند - ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

تو را دیدم ، روزی بارانی اما از روزهای زیبای خدا زیباتر . رفتی . بدنبالت آمدم تا امروز ، دلم شکست ، آرزوهایم گم شد . هنوزم زیر بارانم ، تا تو بیایی می مانم .شاید خدا باز روزی زیباتر خلق کند .راستی آرزوهایم را کی بردی ؟ همه وحشت من از آن است که آنها را به دیگری داده باشی ، گرچه آرزوهای من بدرد خور کسی نمی افتد .

از آن روز تا امروز بیدارم و همچنان زیر باران . راستی خبرداری مجنون مرد ؟ البته من هم تازه فهمیدم نمی دانم از کی شنیدم ، ولی می گویند در وضعیت بدی در این سالها بسر می برده ، دلم برایش می گیرد ، دست خودم نیست ، لیلا هم می گویند وقتی شنیده می خواسته دنیا را زیر و رو کند . لابد دلش سوخته .دوستی می گفت از بس مرحوم را دست به سر کرده ناراحت است . چه می دونم والا ما که از کار زنها سر در نیاوردیم هیچ ، داریم شاخ هم در می آوریم .

راستش مجنون رو هیچ وقت ندیدم اما لیلا را چندبار دیدم . اونم خیلی اتفاقی . از اینکه مجنون را هیچ وقت ندیدم اونقدر دلخور نیستم شاید فقط دوست داشتم مثل یه اثر توی موزه یکبار ملاقاتش می کردم اما لیلا رو با اینکه چند بار دیدم دلم می خواد چند بار دیگه ام ببینم . لیلاست دیگه کاریش نمیشه کرد . ماهم که حساس ! نه حالا جدی وقتی می بینمش احساس خوبی دارم . شاید یاد تو می افتم .


 
comment نظرات ()