عصر اون روز

خدا ، عشق و من …

 
عصر اونروز
نویسنده : فرزاد فرومند - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٧
 
     چه خوابها ئی برای هم دیده بودیم٬ من که هنوز برایت خوابهای طلائی می بینم

    توی خواب هم اون چشمات هنوز دیوونه ام می کنه٬ چشمای سیاهت! یادمه

    وقتی می رفتی... بگذریم.

    هنوزم نمی دونم٬ نمی دونم این عادت یا عشق٬اما می دونم که امروز تو با منی

    اما نه با این من!

    ولی یاد تو همیشه اینجاست٬ اینو جدی می گم٬ نمی تونم ترانه ای را بخونم و به 

    یادت نیفتم . بگو که هنوز دوستم داری! بگو که دروغ محض نیست.

    همه حرفای قشنگت رو بهم برگردون

     عصر اونروز زیر بارونو بهم برگردون...


 
comment نظرات ()